زندگي گرمي دل هاي به هم پيوسته است
تا در ان دوست نباشد همه درها بسته است
در ضميرت اگر اين گل ندميده ست هنوز
عطر جان پرور عشق
گر به صحراي نهادت نوزيده ست هنوز
دانه ها را بايد از نو کاشت
آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان
خرج مي بايد کرد
رنج مي بايد برد
دوست مي بايد داشت
--------------------------
اي همه مردم ، در اين جهان به چه کاريد
عمر گرانمايه را چگونه گذرانيد
هرچه در عالم بود اگر به کف آريد
هيچ نداريد اگر که عشق نداريد
واي شمادل به عشق اگر نسپاريد
گر به ثريا رسيد هيچ نيرزيد
عشق بورزيد . دوست بداريد
سودا گر ::: جمعه 4/3/1386::: ساعت 6:32 عصر
نظرات ديگران: نظر
ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
>> بازديدهاي وبلاگ <<
بازديد امروز: 0
بازديد ديروز: 0
کل بازديد :500
بازديد ديروز: 0
کل بازديد :500
>> درباره خودم <<
سودا گر[1]
مسافر تقدير با من است
مسافر تقدير با من است
>>اشتراک در خبرنامه<<
نام: | |
ايميل: | |
>>طراح قالب<<
